تبليغاتX
پادوسبان

پادوسبان

سه غزل از: شاولي صالحي "شاخص"

"بهانه دل" براي ديدن رويت دلم بهانه گرفت 
زمن به تنگ غروب اشك دانه دانه گرفت 
ميان كوچه‌ي غربت قدم قدم ز پي‌ام 
هزار مرتبه از من نشان خانه گرفت 
درنگ كرد به پرسش كه من كي‌ام چيستم؟ 
كه ابر سايه‌كنان از سرم سرانه گرفت 
نه جاي مادنم اينجا نه در كرانه‌ي تن 
كه تن به هر دو كرانه شب آشيانه گرفت 
نفس نفس زده گفتم براي پاسخ او 
كه آفتاب من از دست اين زمانه گرفت 
كجاست زخم دلم را به مرهمي خبري 
كه باز تير تحجر تنم نشانه گرفت 
بهار 88      ادامه مطلب را بفشارید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 15  توسط Jalal  | 

تخته نرد و گوش ماهی!



زندگی شطرنج نیست!

زندگی تخته است.

شطرنج رو فقط باید خوب فکر کنی و خوب مهره ها رو بازی بدی. به موقع حمله کنی و سیاست داشته باشی. بدونی که چجوری فکر طرفت رو بخونی و چجوری نذاری نقشه هات لو بره.

خوب زندگی هم همه اینها رو داره. پس چرا شطرنج نیست؟

چون شانس هم دخیله! یعنی باید تاس هم خوب بیاری و بخت باهات یار باشه!

هر چی هم خوب بازی کنی و خوب فکر کنی اگه بخت باهات یار نباشه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/15ساعت 19  توسط Jalal  | 

قصه ی شهر سنگستان

دو تا کفتر
نشسته اند روی شاخه ی سدر کهنسالی
که روییده غریب از همگِنان در دامنِ کوه قوی پیکر
دو دلجو مهربان با هم
 دو غمگین قصه گوی غصه های هر دوان با هم
خوشا دیگر خوشا عهدِ دو جانِ همزبان با هم
دو تنها رهگذر کفتر
نوازش های این آن را تسلی بخش
تسلی های آن این را  نوازشگر
خطاب ار هست : خواهر جان
جوابش : جانِ خواهر جان
بگو با مهربانِ خویش درد و داستانِ خویش
 نگفتی ، جانِ خواهر ! اینکه خوابیده ست اینجا کیست
 ستان خفته ست و با دستان فرو پوشانده چشمان را
تو پنداری نمی خواهد ببیند روی ما را نیز ، کو را دوست می داریم
نگفتی کیست ، باری ، سرگذشتش چیست
 پریشانی غریب و خسته ، ره گم کرده را ماند
... ( ادامه مطلب را بفشارید)
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 21  توسط Jalal  | 

روشنفکر به روایت دکتر شریعتی

روشنفکر کسی است که نوع تازه ای بیندایشد . اگرسواد ندارد نداشته باشد  فلسفه نمی داند نداند فقیه نیست نباشد فیزیکدان و شیمیست و مورخ نیست نباشد  (ولی) زمانش را حس کند مردم رابفهمد که اکنون چگونه باید بیندایشند  و بفهمد چگونه مسئولیتی را باید حس کند و براساس این مسئولیت فداکاری داشته باشد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 20  توسط Jalal  | 

دهانت را می بویند
مبادا که گفته باشی دوستت می دارم
دل ات را می بویند
روزگار غریبی ست نازنین
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند .
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را به سوختْ بارِ سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی ست نازنین
آن که بر در می کوبد شباهنگام 
به کشتن چراغ آمده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 18  توسط Jalal  | 

با درود فراوان؛ به یاران و ارجمندان مهربان... پس از قریب به دو سال دوری از دنیای مجازی ، بر آن شدم تا دوباره ، همانند گذشته در میان گرامیان حضور یابم ... باشد که روزگار نیکی را در کنار هم سپری کنیم ... فکر می کنم در این فترت مجازی، دوستان زیادی را از دست داده ام که تبادلات اندیشه های نیکویمان هنوز به خاطرم هست ... متأسفانه نشانی وبلاگ های بیشترشان را از خاطر برده ام ... باشد که سربلند و سر افراز باشند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/01ساعت 12  توسط Jalal  |